|
سهشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
و اما ... خيلی وقت بود که ميخواستم اين يادداشت رو بنويسم. هرچند الآن هم وقت مناسبی نيست اما اونقدر نزديکه ، اونقدر اجتناب ناپذيره که بايد نوشته بشه. خونه همسايه کناری رو دارن ميريزن. (( خشت می افتد از اين ديوار. رنج بيهوده نگهبانش برد. دست بايد نرود سوی کلنگ. سيل اگر آمد آسانش برد... )) امروز سر کلاس برای بچه ها شعر نوشتم. شعرهايی که دوشت داشتم، از سهراب سپهری!... و خط خوب چه نعمت بزرگی بود... شايد يه روزی هم برای شما اينجا با خط خودم بنويسم... و بچه ها و بچه ها و بچه ها و ... مدرسه و معلم و نيمکت و یک دنيا طناب! که منو به اين تعلقات بسته و گره زده! حالا، آخرين ماه آخرين سال تحصيلم يه غم قشنگ دارم. غم از دست دادن دنيايی که خيلی وقتا [به جز همين چند ماه اخير] قدرشو ندونستم... نه! يه دنيا افسوس و حسرت نيستم! خوب ميدونم که تموم شدن چيزی که هرگز دوباره ندارمش برام سخت نيست. غمگين شايد، سخت اما نه! يه غم قشنگ که بهت اجازه ميده چشاتو خمار کنی و لبخند کمرنگی بزنی و هزار خاطره خوب رو مرور کنی. نه اينکه بين خاطره ها ناراحتی نباشه، هست. ولی وقتی از يه خاطره سخت روزگار ميگذره جای غمش، اثرش، يه حس زيبا می مونه... حزن به روشنی پايداره اما چون ختم به خير شده اذيتت نميکنه. چه مدرسه رفتنايی، چه از مدرسه برگشتنايی، چه زنگ ورزشايی، چه معلم نيومدنايی، چه درسا و کلاسايی، چه رقصا و آوازايی، چه جيم شدنايی... چقدر مدرسا سورمه ای بود، چقدر من سرخابی بودم، چقدر با همه بودم، چقدر هميشه تنها بودم. تنها، شايد نه هميشه ! چقدر بعضی وقتا سردمون بود، چقدر هميشه گرسنه بوديم، به هم که ميرسيديم چقدر بی تربيت می شديم، چقدر ميخنديديم، چقدر شلوغ و آشفته بوديم! چقدر تقلب رسوندم، چقدر بغض کردم، چقدر خيانت ديدم، چقدر عکس گرفتم، چقدر مشاوره دادم، چقدر پررو می شدم، چقدر اعتماد به نفس داشتم! چقدر مرموز بودم، چقدر همه منو ميشناختن! چقدر ادبيات خوندم، چقدر همه ساکت بودن، چقدر خوش گذشت! چقدر خوش گذشت! ...و امسال قشنگ ترين سال، شلوغ ترين سال، پر خنده ترين سال و باحال ترين سال ، که حافظه مو فعال کردم که مو به مو حفظش کنم. حالا هم اينجا مينويسم که نگهش دارم. راستی چقدر مشقامونو به اشتراک ميذاشتيم! چقدر نکته انحرافی پيدا ميکرديم و وای از اون چشمای گرد! وای از اون لبخندای موذيانه! وای از اون تشنج کردنا !!! هيچ وقت کاملا متحد نبوديم... هميشه ما رو بدترين و شلوغ ترين کلاس ميدونستن! هميشه تهديد می شديم! هميشه اذيت ميکرديم! خيلی باحال بوديم. خيلی باحال بوديم! مشاورا منو دوس داشتن. هميشه دفتر مشاوره تلپ بودم و هيچ وقت مشاوره نگرفتم! چقدر پررو بودم !!! حيف اين سال آخر تحصيل که بچه ها با دغدغه کنکور سر و کار دارند و من بيشتر از همه به روزای بعد از کنکور فکر ميکنم که کيا قبول ميشن و خيليا قبول نميشن و جزو هر دسته که باشم يه غمی دارم! شايد اگه قبول شدم با کسی تماس نگيرم و بترسم از اينکه بشنوم کسی قبول نشده، و همينطور اگه قبول نشم زنگ نزنم ببينم از همقطارام کيا بار خودشونو بستن و حد اقل يک سال از من جلو افتادن... آيا بايد کنکور قبول شد؟ اگه اين اتفاق نيفته چه سرنوشتی در انتظارمونه؟ اگر کلا نخوام درس بخونم چی؟ ...خب کلی کلاسم مياد پايين، مگه اينکه کاری رو شروع کنم که بتونم رو پای خودم بايستم. امسال سال سرنوشت سازيه! يه قسمت خيلی خيلی بزرگ از آينده رو رقم ميزنه... داشتم از مدرسه ميگفتم، و از لحضات نابی که ديگه تکرار نميشه. امسال بسيار خاطر نشان ردم و باز هم بسيار هشدار ميدم که کسی مدرسه رو ساده برگزار نکنه! چقدر تموم شدنش دور به نظر ميرسيد! اصلا پارسال بهش فکر نميکردم! و هيچ کسی هم نبود که بگه دلت برای اين ميز نيمکتا تنگ ميشه... بذار از آخرين روزای آخرين سال استفاده کنم. بذار قطره قطره شو بنوشم. بذار هزار تا عکس بگيرم، بذار هزار تا يادگاری از بچه ها بگيرم... بذار يادت يادم نره... عزيزم... مدرسه !

¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٠ ب.ظ توسط فائزه
كي ميخواد مرام بذاره ؟
جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥
سين ! سلام ! ســــــلام ! من خوبم ... [ مگه اينکه خلافش ثابت بشه ] خب حتما بايد برات بگم که اين چند روز که نبودم ، کجا بودم ، با کي بودم ... خونه داييم بودم . اونا هم ويندوزشون هنوز بالا ميومد در نتيچه عوض نکرده بودن . به همين خاطر سرعت اينترنتشون مثل ماست چکيده بود ! تلفنو هم که نميشد زياد اشغال نگه داشت [چون يه مزاحم تلفني داشتن که مدام زنگ ميزد و زشت بود پشت خط بمونه ...] اين بود که باز هم آپ کردنم دير شد و ... بابا دشمنت شرمنده ! " خاکي " بوي نم خاکو همه دوس دارن . وقتي بارون ميزنه ، وقتي سجده ميکني ، حتي وفتي سيب زمينيا رو ميشوري ! ... بوي نم خاکو همه دوس دارن ... هيچ ميدونستي چرا ؟ چون ياد لحظه آفرينش مي افتن ... وقتي خدا داشت گل تو رو مي سرشت ... بوي نم خاک ...  * هر کسي سعي ميکنه وبلاگشو رو يه اصولي بنويسه ، منم ميخوام که نوشته هام در شأن تو باشه و لذت ببري . ستاره ها يه حرفاي جانبين که شايد از اصول من پيروي نکنن ! اون چيزي که من روش وقت و فکر ميذارم آبيا هستن . اينجا پيشکش من به تو ، اصل مطلبم ، آبيه ! اينه که انتظاري رو که از .: خميازه :. داري از ستاره ها نداشته باش ، از آبيا داشته باش ! * شاهزاده عاصی میخواد دوست قدیمی من بشه . به نظرت چقدر طول میکشه ؟ بابا طرف شاهزاده ست کلی کلاس داره ! بذار فعلا لینک بهش بدم تا بعد ... * dreamer میگه اینجا خیلی شلوغه ، شکلکا زيادن و ... راس ميگه ؟ * سيل احساسات انساني من و قالبم و عکسايي رو که گذاشتم در بر گرفته ! مرســــــي ! ... تا مشت محکمي باشه بر دهان استکبار ! * بعضيا آبي پيشو به خود گرفته بودن ! بذا يکيشو برات بنويسم از saeedtz : " اگه طرف شعرت من هستم بايد بگم که من با ۱۸۵ سانت قد و ۶۵ کيلو وزن خيلي هم دختر کش و جذابم!!! چي فکر کردي؟!!! " خب پيشنهاد من اينه که اينجا کليک کني و وزنتو با قدت بسنجي ... هر چند منظورم تو نبودي ! و هر چند که آبيا شعر نيستن ! * هـــــي روزگار نا مراد ... اون داموني که پيام تبريکشو هفته پيش خوندي الآن يه جايي تو اروميه زير يه درخت هلو نشسته و ........ [رجوع شود به وبلاگ مذکور] تو هم اگه يه جايي [دور از جونت] مشغول عشق و صفايي يه ندا بده بنويسيم هموطنا لذت ببرن ! * براي پازل عکس گرفتم ، گذاشتم . اگه نديدي برو پايين ببين . عکس امروز اولين عکسيه که خودم نگرفتم ...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٩ ب.ظ توسط فائزه
كي ميخواد مرام بذاره ؟
دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥
سلام ! آخ يکي منو آپ کنه ...  بين ما يه رسم قديمي هست که ميگه تا وقتي ويندوز بالا مياد نبايد عوضش کرد . درست ديروز بود که ويندوز داغونم بالا نيومد و ما رو در غم خودش سياهپوش کرد . خلاصه من و داداشم مجبور شديم ويندوز عوض کنيم ... يعني اون ويندوزو عوض کرد منم يه حضور موثري اون گوشه موشه ها داشتم ... * مهم ترين مطلب اينه که امروز روز تولد دامونه ! اين آدم خيلي براي من مهمه ، خــــــــــيلي ! چرا ؟ چون کپي برابر اصل خودمه ! [ شايدم برعکس ] از نظر افکار و روحيه شبيهيم ... آخه من چيکار کنم که تو گير ندي نگي خصوصي نوسي ميکنه ؟ فقط دو تا کلمه خصوصي : تولدت مبارک !  * تسنيم عزيزم وقتی اون نوشته ها رو درباره مخاطب و باران و داداشی کولی خوند پرسيد پس ما جزو کدوم دسته از مخاطباييم ؟ قديمی يا جديد ؟! خب شخص شما که از ياران ديرين هستين ، ولی من منظورم اين بود که برنامه ای برای آشنايی با آدمای جديد نداشتم . حالا مثلا اگه مريم هم اينجا مياد مفتخريم !  * مسعود براي آغاز بکار وبلاگ از من شيريني خواسته و سوغاتي از سفري که رفته بودم . [ حالا از سفر برات مفصل ميگم ... ] آخه پسر خوب ! وضع قيمتا رو که ميدوني ... ايــــــــــن همه دوست ، اگه ميخواستم برا همه سوغاتي بيارم که بايد يکي از کليه هامو همونجا کنار جاده ميفروختم که ! ضمنا به دماغ مهديس هم گير نده ، سرتو به باد ميديا !  * نميفهمم چرا قالب وبلاگم از ديرباز مورد بي علاقگي و بي مهري بچه ها واقع شده !!! بذار آب پاکي رو روي دستت بريزم : قالبمو واااقعا دوست دارم و عمرا عوضش نميکنم ... اصلا ميدوني ... قالب من ، چهرهء منه ! اگه باهاش مشکل داري يعني منو دوس نداري ! حرفي باقي مونده ؟ * ... و اما بحث شيرين شومال ! جات خالي آخر هفته پيش رفته بوديم شومال ، با يکي از فاميلاي سببي دووور . خيالت راحت ! شومال همونجوري بود که قبلا بوده ، هيچي هم از جاش تکون نخورده بود !  مامان يه عکس هنري ازم گرفت که توش من شبيه يه مرغابي در حال پروازم !!! [ نميذارمش تا قوه تخيلت تقويت بشه ] اين سفرو توي دو تا عکس برات خلاصه کردم : 
خب همينا خودش کلي شد ... اما واسه اينکه آبي خونت کم نشه شه آبي مفرح هم برات مينويسم : " شام " تو يه اسکلت احمقي ! تک تک استخوناي دنده تو ميتونم ببينم . هنوزم ميخواي شبا شام نخوري ؟
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٩ ب.ظ توسط فائزه
كي ميخواد مرام بذاره ؟
شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥
سلام ! احوالت چطوره ؟  * بهار خانوم پرسيده که چرا اسم وبلاگمو گذاشتم خميازه ؟ خب چون اين کلمهء باحاليه ! تــــــــازه ! خميازه يه چيزيه که همه ميگن غير اراديه ، اما اراده کن و ببين که ميتوني بکشي ! البته خميازه مسريه !!! يعني من بکشم تو ميکشي و سايرين ...  * با عرض شرمندگي و خجالت که لينکدوني من کمي [فقط کمي] ناپيداست ! هيچ کاريش نميشه کرد ! سعيد يه لينکدوني متحرک بهم پيشنهاد کرد که لينکا رو ميبره آخر وبلاگ ... بابا اينجا شما اولين ! اينجا مخاطب محوري محضه ! آخه من چطوري اون لينکا رو بذارم آخر ؟!؟!؟ خدا اون روزو نياره ...  * بذارين تصريح کنم که تمام نوشته هاي وبلاگ از خودمه و حتي اگه الهام هم گرفته باشم ، ميگم ... چون خودم خيلي روي اين نکته حساسم !  * از عزيزايي که به من لينک دادن خواهش ميکنم که اسم لينک رو به .: خميازه :. تغيير بدن . [دقت کنين که .: خميازه :. دقيقا ۱۰ تا نقطه داره] * خدمت دوستايي که به کامنتاي بي شمار سابق توجه مينن هم بگم که اينجا ديگه جذب مخاطب نيست و اصلا قرار نيست من روي برنامهء زماني خواصي آپ کنم ! من دو تا مخاطب جديد ميخواستم جذب کنم : باران و داداشي کولی . که اولي جذب شد و دومي نميدونم چرا جذب نشد ؟!  * ببين به من نگو بی معرفت ! من آپ که کردم بهت خبر ميدم ، تو هم آپ کردی بگو ، ببين ميام يا نه ؟
***** و اما نوشتهء امروز جوابيه به آخرين پست فروغ . البته نه اينکه خصوصی باشه ... به همه تون تقديمش ميکنم !
" پازل من " گاهي به اين فكر ميكنم ، كه چقدر من و تو شبيهيم به يه پازل ! اگه تو عكس پازل باشي و قابش - من اون تيكه هاي سرگردون ! كاشكي يكي ما رو جفت و جور كنه ... تا من بشم تو ... تو بشي من !
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۳ ب.ظ توسط فائزه
كي ميخواد مرام بذاره ؟
|